بچهتر که بودم، گاهی پدرم مرا با خودش به خانههایی میبرد که قرار بود تعمیرشان کند. از بیرون، بیشترشان کاملاً معمولی به نظر میرسیدند؛ دیوارها سر جایشان بودند، سقف نریخته بود و حتی رنگ ساختمان هم بد به نظر نمیرسید. اما کلنگ که به دیوار میخورد، لایه گچ کنار میرفت و راز خانه خودش را نشان میداد. مثلاً تیر چوبیای که از رطوبت پوسیده بود یا ستونی که ترک برداشته بود و آجرهایی که از تو خرد شده بودند، بیرون میزدند. آنوقت پدرم دست به ابزار میشد و خیلی تخصصی مشغول مرمت ستون و پایه ساختمان میشد.
آدمها هم احتمالاً همینقدر فریب نما و روکش «شخصیت» خودشان را میخورند. ما معمولاً خودمان را با تصمیمهایمان تعریف میکنیم و به نمایش میگذاریم. با شغلی که انتخاب کردهایم، رابطهای که ساختهایم یا جملههایی که هر روز درباره خودمان تکرار میکنیم. اما کمتر پیش میآید از خودمان بپرسیم این ساختمان، روی چه تیرهایی ایستاده است؟ برای همین است که بعضی رفتارها اینقدر سرسختاند. آدم میداند نباید از هر انتقادی فرو بریزد، میداند نباید به رابطهای برگردد که بارها زخمش زده، میداند نباید خودش را بابت هر شکست محاکمه کند، اما دانستن، همیشه به معنای توانستن نیست، چون جایی در اعماق وجودمان، سازهای قدیمی، دارد باری را تحمل میکند که حاضر نیست با منطق امروز بازسازی شود. روانشناسی سالهاست برای این وضعیت یک توضیح نسبتاً روشن دارد.
اینکه ذهن، هنگام مواجهه با رنجی که توان تحملش را ندارد، بخشی از تجربه را همانجا منجمد میکند؛ نه برای آنکه ما را بیمار کند، بلکه برای آنکه زنده بمانیم. اما مسئله وقتی شروع میشود که آن سازوکار نجات، سالهای بعد هم دست از کار نمیکشد. در نتیجه بعضی آدمها بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشند، محتاج مرمتاند. مرمت هم، برخلاف تصور ما، از رنگ کردن ترکهای دیوار شروع نمیشود؛ بلکه از ساختن جایی آغاز میشود که ستونهای اصلی بنا ایستادهاند. جایی که دیده نمیشود، اما تمام وزن زندگی، بر دوش همان ستونهاست.
۱۷ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۳
کد مطلب: ۱۱۵۵۴۶۳
بچهتر که بودم، گاهی پدرم مرا با خودش به خانههایی میبرد که قرار بود تعمیرشان کند. از بیرون، بیشترشان کاملاً معمولی به نظر میرسیدند؛ دیوارها سر جایشان بودند، سقف نریخته بود و حتی رنگ ساختمان هم بد به نظر نمیرسید.
زمان مطالعه: ۱ دقیقه
منبع: روزنامه قدس




نظر شما